تبليغاتX
هم صحبتی

هم صحبتی

آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیداکنیم نه اینکه به هر قیمت زندگی کنیم.

تازیانه عشق

بشر بن حارث كه به بشر حافى نیز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گویند درابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گرایید . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكایات بسیارى نقل شده است ؛ از جمله: در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان دیدم مردى راتازیانه مى زنند. ایستادم و ماجرا را پى گرفتم . دیدم كه آن مرد، ناله نمى كند وهیچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازیانه ها راخورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جایى ، با او رو در رو شدم و پرسیدم : این تازیانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شیفته عشقم . گفتم : چرا هیچ زارىنكردى ؟ اگر مى نالیدى و آه مى كشیدى و مى گریستى ، شاید به تو تخفیف مى دادند و ازشمار تازیانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در میان جمع بود و به من مى نگریست . اومرا مى دید و من نیز او را پیش چشم خود مى دیدم . در مرام عشق ، زاریدن و نالیدن نیست گفتم : اگر چشم مى گشودى و دیدگانت معشوق آسمانى را مى دید، به چه حالبودى !؟ مرد زخمى ، از تاثیر این سخن ، فریادى كشید و همان جا جان داد.  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

من کور هستم

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده  بود روی تابلو نوشته شده بود :من کور هستم لطفا کمک کنید .روزنامه نگار خلاقی از کنار  او گذشت نگاهی به او انداخت .فقط چند سکه در داخل کلاه بود .او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگردانند و اعلان دیگری روی  ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و  اسکناس شده مرد کور از صدای قدمهای او  خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید که او بر  روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد :  چیز خاص و مهمی نبود من نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود  ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:!!!!!! امروز بهار است ولی من نمیتوانم انرا ببینم. وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید .خواهید دید بهترین ها  ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل.فکر.هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

عشق ابدی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

عرق شرم زمین است که سرباز کم است!!!

شاید این جمعه بیاید... شاید...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

الهی‌!

الهی‌!

لشکر غم‌ شبگیر بر ما می‌تازد، ای‌ حضرت‌ ذوالجلال‌، به‌ نسیم‌ وعدة‌ سحری‌ ما را به‌ سکینه‌ خاطر هدایت‌ فرما.

الهی‌، به‌ آه‌ در گلو بشکسته‌ دردانه‌ ات‌ علی‌(ع‌) و به‌ سوز سینه‌ خسته‌ همان‌ مرتضایت‌ سوگند، در این‌ ماه‌ مبارک‌ رمضان‌، مهمان‌ حرمخانه‌ دل‌ ما باش‌.

هر چند این‌ سینه‌، مهمان‌پذیر قابلی‌ برای‌ مهر سلطانی‌ چون‌ تو نیست‌. اما قدم‌ گذار و فرودآ و کله‌ گوشه‌ بندگی‌ ما تا به‌ عرش‌ رسان‌.

الهی‌ برویمان‌ میاور که‌ فقیریم‌. خاک‌ نشین‌ راه‌ توییم‌. عجزمان‌ را در توصیف‌ بلندای‌ قامت‌ بر ما ببخش‌. ای‌ بخشایندة‌ گناهکاران‌.

                                                                  برحمتک‌ یا ارحم‌ الراحمین‌

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

قرآن ! من شرمنده توام

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم می پرسند "چه كس مرده است؟"

چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است...

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام.

یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌

یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده،

‌یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته، ‌

یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده

و ... !

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

بهترین توشه‌ی سفر تقواست

مولایمان علی (علیه السّلام) آن هنگام که از صفّین باز می‌گشتند، به قبرستان پشت کوفه رسیدند و خطاب به خفتگان در گور چنین فرمودند:

ای ساکنین سرزمین ترس انگیز!

و برهوت خشک و بی همه چیز!

و گورهای ظلمت‌خیز!

ای در خاک خفتگان!

ای غریبان و بی‌کسان!

ای تنها ماندگان!

ای ترسیدگان و وحشت‌زدگان!

شما پیش از ما پا به راه نهادید و جلو افتادید.

و ما در پی شما آمدنی هستیم و به شما رسیدنی.

(اگر جویای اخبار این جهان، پس از رفتن‌تان‌اید، بدانید:)

و اما خانه‌ها؛ دیگران در آن ساکن شدند.

و اما همسران؛ به عقد دیگران درآمدند.

و اما اموال؛ میان دیگران تقسیم گردیدند.

در این جهان که ما هستیم، اخبار از این دست است. در آن جهان که شمایید، اخبار از چه قرار است؟

سپس رو به سوی یاران خویش گرداندند و چنین فرمودند: به یقین اگر اینان رخصت سخن گفتن می‌داشتند، این خبر را به شما می‌‌رساندند که:

«بهترین توشه‌ی سفر تقواست»

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  | 

دهان های انسان!!!

علامه ايت الله حسن زاده املي (حفظه الله):

انسان دو دهان دارد:  يكى گوش كه دهان روح او است و ديگر دهان كه دهان تن او است.

اين دو دهان خيلى محترم‏اند. انسان بايد خيلى مواظب آن‏ها باشد. يعنى بايد صادرات و واردات اين دهنها را خيلى مراقب باشد.

آن‏هايى‏كه هرزه خوراك مى‏شوند، هرزه كار مى‏گردند. كسانى كه هرزه شنو مى‏شوند، هرزه گو مى‏گردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت   توسط حسین کربلایی  |