آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیداکنیم نه اینکه به هر قیمت زندگی کنیم.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای
پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی
از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت
عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل
عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان
است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت:
خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت:
خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت:
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می
روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته
، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

لشکر غم شبگیر بر ما میتازد، ای حضرت ذوالجلال، به نسیم وعدة سحری ما را به سکینه خاطر هدایت فرما.
الهی، به آه در گلو بشکسته دردانه ات علی(ع) و به سوز سینه خسته همان مرتضایت سوگند، در این ماه مبارک رمضان، مهمان حرمخانه دل ما باش.
هر چند این سینه، مهمانپذیر قابلی برای مهر سلطانی چون تو نیست. اما قدم گذار و فرودآ و کله گوشه بندگی ما تا به عرش رسان.
الهی برویمان میاور که فقیریم. خاک نشین راه توییم. عجزمان را در توصیف بلندای قامت بر ما ببخش. ای بخشایندة گناهکاران.
برحمتک یا ارحم الراحمین
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم می پرسند "چه كس مرده است؟"
چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است...
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام.
یكی ذوق می كند كه ترا بر روی برنج نوشته،
یكی ذوق می كند كه ترا فرش كرده،
یكی ذوق می كند كه ترا با طلا نوشته،
یكی به خود می بالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده
و ... !
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم؟!
مولایمان علی (علیه السّلام) آن هنگام که از صفّین باز میگشتند، به قبرستان پشت کوفه رسیدند و خطاب به خفتگان در گور چنین فرمودند:
ای ساکنین سرزمین ترس انگیز!
و برهوت خشک و بی همه چیز!
و گورهای ظلمتخیز!
ای در خاک خفتگان!
ای غریبان و بیکسان!
ای تنها ماندگان!
ای ترسیدگان و وحشتزدگان!
شما پیش از ما پا به راه نهادید و جلو افتادید.
و ما در پی شما آمدنی هستیم و به شما رسیدنی.
(اگر جویای اخبار این جهان، پس از رفتنتاناید، بدانید:)
و اما خانهها؛ دیگران در آن ساکن شدند.
و اما همسران؛ به عقد دیگران درآمدند.
و اما اموال؛ میان دیگران تقسیم گردیدند.
در این جهان که ما هستیم، اخبار از این دست است. در آن جهان که شمایید، اخبار از چه قرار است؟
سپس رو به سوی یاران خویش گرداندند و چنین فرمودند: به یقین اگر اینان رخصت سخن گفتن میداشتند، این خبر را به شما میرساندند که:
«بهترین توشهی سفر تقواست»
علامه ايت الله حسن زاده املي (حفظه الله):
انسان دو دهان دارد: يكى گوش كه دهان روح او است و ديگر دهان كه دهان تن او است.
اين دو دهان خيلى محترماند. انسان بايد خيلى مواظب آنها باشد. يعنى بايد صادرات و واردات اين دهنها را خيلى مراقب باشد.
آنهايىكه هرزه خوراك مىشوند، هرزه كار مىگردند. كسانى كه هرزه شنو مىشوند، هرزه گو مىگردند.